گفت و گو با پیرغلام هیئت انصار موسی بن جعفر علیه السلام: حاج رضا تولایی 

حاج رضا تولایی: من الان تو حسینیه که مینشینم مثل اینه که تو بهشت نشسته باشم

بعضی وقت ها شخصا اطلاعیه رو می بردم و به عنوان دعوت می دادم به بچه های هیئت، رفتم مغازه یکی از بچه هیئتی ها، گفتم فلانی چرا هیئت نمیای؟ گفت اولاد دار نمیشم؛ خانمم میخواد طلاق بگیره. گفتم شب جمعه آقا موسی بن جعفر میاد توی جلسش، گفت یه قول بهم بده، گفتم ده هفته که بیای هفته دهم به آقا خواهم گفت...
حاج رضا تولایی از پیرغلام هیئت انصار موسی بن جعفر علیه السلام که از کودکی تا کنون زندگی خود را وقف اهل بیت علیهم السلام کرده است و هنوز در هیئت با انرژی است و احساس جوانی می کند. در ادامه این گفت و گوی زیبا را می خوانید:

Tavallaei01Ghermez حاج آقا چند سالتونه؟

من متولد 1324؛ که میشه 71 سال.

Ghermez چند سالتون بود اومدید هیئت؟

فکر کنم جریان مال 64-65 سال قبله. من حدود 6ـ7 سال داشتم. هیات ابوالفضل مسجد جامع وقتی وارد کاروانسرا می شد،"حسین علمدارت چه شد" این ذکر رو می گرفتند و کاه می ریختند و من اونجا بودم؛ مداحشون هم ملاحسین مولوی بود.از اون سال توی هیات ها بودم.


Ghermez کمی از روزگار قدیم هیأتها برامون بفرمایین...

پدرم مرحوم حاج آقا محمد تولایی، استاد قرائت قرآن بود؛ از دوران طفولیت به من می گفتند آشیخ رضا.
بعد از کلاس ششم رفتم مدرسه علمیه امام خمینی(ره) ـ مدرسه شاه سابق ـ معروف بود به مسجد سلطان علی، 5-6 سال با آقای قرائتی، آقای قائمی که الان در قم هست و آقای موسوی زاده که پیش نماز مسجد محمدیان هست، همدرس بودم.

مقدماتی سیوطی، مقنی ، حاشیه ملا عبدالله را خدمت آقای آیت ا...العظمی مدنی(ره)، خوندم. بعدا وارد کسب و کار شدم.
15 خرداد سال 42 شد، تازه قانون کاپیتولاسیون تصویب شده بود. قبل از محرم حضرت امام(ره) منبری ها رو جمع کرده بود و بهشون گفته بود شما تکلیف شرعی دارید که برای مردم بیان کنید که تکلیفشون با این قانون که خلاف اسلامه چیه؟

محرم سال 42 بود که مبارزات بالا گرفت و هیئتی به نام هیأت قاسمی سرپله که اومد بازار؛ ذکر گرفته بودند و من هم تو بازار بودم، یه وقت دیدم که همینطور که هیئت میاد، شاید صد تا نظامی و تفنگدار قاطی هیات بودند. از طرف درب زنجیر وارد شدند.

ذکرشون هم این بود: "قم گشته کربلا، هر روزش عاشورا شد موسم یاری مولانا الخمینی"

مردم هم خیلی آمده بودند. تو کاروانسرا که رسیدیم درب کاروانسرا رو بستند و تیراندازی کردند و مردم رو متفرق کردند، یه عده ای رو هم گرفتند. همان سال ها ما جلسات دعای کمیل را راه انداختیم.

Ghermez حاجی اون روزا که وضع مردم خوب نبود مقدمات هیات چه جوری فراهم می شد؟ مثلا فرش جور کنید؛ آب که اون روزا لوله کشی نبود

اینا رو همه رو عشق درست می کرد، عشق به اهل بیت و هیئت. خدا سلامتیش بده آقای حاج اکبر میانه ساز رو. با هم اثاث هیئت می بردیم، یعنی شب جمعه که می شد، دیگ ، چارپایه، سماور، کتابای دعای کمیل و فرش را می ریختیم روی چهار چرخ و می رفتیم خونه ها. همه جا هم که فرش مناسب نداشتند، ما چند تا فرش داشتیم می بردیم.

یک شب که در زیارت شاهزاده ابراهیم هیأت داشتیم یکی از دوستان آمده بود و وقتی به جمعیت نگاه کرده بود به رفیقاش گفته بود که ما 7-8 نفر نرویم سرسفره، که غذا کم نیاد. غذا رو که دادیم همه غذا خوردند، من دیدم اندازه 7-8 نفر غذا مونده، انگار کسی توی گوشم گفت که ببین کی غذا نخورده. به رفیقمون گفتم: حسین آقا اگر اشتباه نکنم تو و رفیقات شام نخوردید.گفت چه طور؟ گفتم 10 تا نون داریم، اندازه 10 نفر هم غذا داریم؛ گفت ما فکر کردیم نصف این جمعیتم شام نخواهند خورد؛ من گفتم صاحب سفره کسی دیگه است.

Ghermez کمی از خاطره های هیئت برامون بفرمایین...

20 سال پیش رفتیم منزل شهیدان گلی که سه تا شهید دادند؛ توی هیئت بودم که آقای امام که رئیس دادگاه انقلاب بود رو دیدم، گریه کرده و چشماش سرخ شده بود،گفت حاجی من جلسه میخوام ولی یه کاری هم دارم با آقا موسی بن جعفر؛ میخوام قولم بدی که حاجتم برآورده میشه ، من خوشحال شدم که جلسه میخواد ولی از یه طرف هم دلم می لرزید که ببینم حاجتش چیه که برآورده بشه.

وقتی آقای متقی رفت توی شور روضه خوندنش، رفتم بلندگو رو گرفتم و گفتم آقای متقی؛ شما آقایونی که سینه می زنید؛ میزبان هفته آینده ما دکتر جوابش کرده، شفاش رو از آقا بگیرید.

به رفقا هم گفتم که نمازی هست مختص شب جمعه، به نام نماز آقا امام زمان و دعایی هم داره آخر مفاتیح"اللهم ان اطعتک..." تا آخر؛ به دو سه تا اونایی که نفسشون خوب بود،گفتم بخونند، خودم هم خوندم و گفتم یا موسی بن جعفر من روم نمیشه بریم خونه اش جلسه برگزار کنیم و حاجتش رو نگرفته باشه.

روز چهارشنبه که رفتیم پرچم بزنیم، آقای امام گفت چشمتون روشن، آقایی که مریض بوده صبح شنبه برای عمل می رود بیمارستان ولی دکتر بعد از آزمایش می گوید دیگه عمل نمیخواهی! چه کار کردی؟ میگه فامیلامون متوسل به آقا موسی بن جعفر شدند. گفته پس اون آقا کارش درست بوده، کار خودش رو کرده.

می خواستیم برای فاطمیه روضه بگیریم، گفتم خدایا یه سخنران به ما معرفی کن که اگر ما تبلیغ دین نکردیم، تخریب دین هم نکنیم.

شب جمعه ای بود، دعوت شده بودیم نوش آباد، از سه شنبه شروع کردیم اثاث بردن، 7-8 تا دیگ بردیم اونجا و برنج و خورشت درست کردیم. اینقدر خسته بودم که می خواستم بخوابم، خوابم نمی برد. پاهام رو فشار می دادم و می گفتم خدایا ما که کارمون به درد نخورد، فقط شکم مردم رو پر کردیم. شنیدید که میگن در خونه اهل بیت خودت رو بنداز، منم نکن، اونوقت زیر کتفت رو میگیرند و بلندت می کنند.
شب خواب دیدم توی صحرای وسیعی هستم، توی این صحرا اکثر مردم می دویدند به هر طرف، ولی من با طمانینه راه می رفتم.

همینطور که با طمانینه راه می رفتم ناخن دستم رو دیدم که پشتش یه سیاهیه؛ خواستم ببینم چی زیر ناخنمه؛ دیدم یه توپ پارچه سبز از زیر ناخنم دراومد. پارچه ها هم رو زمین نمی افتاد. دیدم یه توپ پارچه دیگه هم از ناخن دیگرم در اومد، روی اون نوشته بود "باز این چه شورش است که در خلق عالم است ..."

در همان عالم رؤیا برادرم حاج حسین تولایی رو دیدم، گفتم داداش، من خواب دیدم اینا از زیر ناخنم دراومد. گفت برو پیش حاج آقا عزیز امامت؛ با دستش اشاره کرد، دیدم در خونه آقا باز شد؛ داخل شدم و به حاج آقا عزیز که از بچگی پهلوش درس خوندم گفتم حضرت آقا من خواب دیدم اینا از زیر ناخنم دراومده، چه کنم؟ گفت خوابت حرف نداره، برو خدمت حاج آقا محمد مدنی بگو اسمت رو بنویسه؛ اشاره کرد و دیدم حاج آقا محمد در اتاق نشسته بود ولی خیلی رشیدتر و سرحالتر؛ سلام کردم و گفتم حاج آقا عزیز امامت فرموده که خدمت شما عرض کنم که اسم من رو بنویس، آقای مدنی هم یک طومار باز کرد و دیدم خونه ، خونه است که بعضی اسم داره و بعضی اسم نداره، گفت اینجا اسم شماست، امضا کن.

صبح های پنجشنبه خونه مرحوم کرباسچی روضه بود، آقای شیخ اسدا... روحانی منبری اش بود؛ خوابم را که برایش گفتم بهم گفت آیه 7 یا 8 سوره یاسین می فرماید "الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم" روز قیامت مهر بر دهانها می زنیم و دستتان سخن می گوید؛ دست تو در روز قیامت سخن گفته که اون پارچه سبز که از اهل بیته و روش هم که نوشته بوده "باز این چه شورش است..."، گفت یعنی این نوکریت خواهد بود تا روز قیامت، اونجا به دردت خواهد خورد.

بعد رفتم خونه آیت ا... مدنی، به حاج آقا محمد گفتم که ایام فاطمیه میخوایم روضه خونی کنیم ، واعظ خوب میخوایم. حاج آقا محمد به آقا عرض کرد که اینا واعظ میخواهند؛ گفت زنگ بزن به آقای هاتفی و از طرف من بهش بگو از دست اینا راضیم، برا اینا بیاد بره منبر.

Tavallaei02

بعضی وقت ها شخصا اطلاعیه رو می بردم و به عنوان دعوت می دادم به بچه های هیئت، رفتم مغازه یکی از بچه هیئتی ها، گفتم فلانی چرا هیئت نمیای؟

گفت اولاد دار نمیشم؛ خانمم میخواد طلاق بگیره. گفتم شب جمعه آقا موسی بن جعفر میاد توی جلسش، گفت یه قول بهم بده، گفتم ده هفته که بیای هفته دهم به آقا خواهم گفت. دقت نکردم چی میگم. خلاصه هفته اول،دوم ...تا هفته دهم شد، هرهفته هم که میومد، میگفت این هفته اول، این هفته دوم ... تا هفته دهم. اومد و مچ ما رو گرفت؛ گفت الوعده وفا، گفتم آقا اینجاست، خودت بهش بگو. یعنی عقیده ام بود. گفت من نمیتونم، من تا اونوقت هم متوجه نبودم که چی گفتم، چکاره بودم که این حرف رو زدم. وقتی مچ من رو گرفت و گفت الوعده وفا، حالا دو زاریم افتاد که این فضولیا به تو چه! چرا این حرف رو زدی؟ گفتم یا موسی ابن جعفر من اونوقتی که به این گفتم، درست حالیم نبود که چی میگم، ولی به هر حال بهش گفتم، به پشت گرمی تو هم بهش گفتم. اگه آبروم رو میخوای بریزی، بریز، اگر هم میخوای نگه داری، نگه دار. نذاشتم کسی متوجه بشه، اشک ریختم ولی مخفیانه. جلسه که تمام شد یادم رفت تا سری بعد که رفتیم اعلامیه هیئت رو ببریم در مغازه ایشون؛ اعلامیه رو تا رفتم بدهم، حالا یادم اومد یه همچین صحبتی هم بین ما بوده، گفتم اصغر آقا چکار کردی؟ گفت دستت درد نکنه، ما رفتیم پیش دکتر اسلامی،گفتیم یه آزمایش به ما بده،گفت آزمایش میخوای چیکار کنی؟، بهت گفتم که اگه آلمان هم بری، بچه دار نمیشی.گفتم حالا شما یه آزمایش بنویس برا ما. آزمایش رو گرفتیم، جوابشو آوردیم، مثبت! دکتر نگاه کرد و گفت اشتباه شده، یه آزمایش دیگه بهت میدم.گفتم آقا آزمایش زیاد برا جنین ضرر نداره؟ گفت جنینی درکار نیست، دوباره رفتیم و جواب رو براش آوردیم. آقای دکتر اسلامی از پشت میزش بلند شد، هی جواب رو میخوند و هی تو مطبش میچرخید، میگفت ما تو علم طب همچین سابقه ای نداریم. میگه آقای دکتر، من یه دکتر دیگه هم رفتم، خدمت آقا موسی بن جعفر.گفت پس اون دکتره، دکتر بوده.

آقا موسی بن جعفر منت سر ما گذاشت. من هروقت یاد این جریان می افتم شرمنده خدا و اهل بیت میشم.که چقدر لطف کردند در حق ما.

اون روزا که می رفتیم مشهد قالی ، بعد از 24 ساعت که کار هیئت تمام میشد؛ ظرفها رو می شستیم ، بعد هم چرخ می زدم که ببینم بر و بچه ها چکار می کنند.

همینطور که دور میزدم دیدم علی آقا ابوالفضلی مثل مار گزیده به خودش می پیچه. خانمش گفت از دل درد داره میمیره؛ من فوری وضو گرفتم و دو رکعت نماز خوندم، گفتم یا سلطان علی، مردم مریض میایند، سالم میروند؛ رفیق من سالم اومده، مریض بره؟! من نمیدونم این حرفها هم سرم نمیشه؛ من یه خرده پررو هستم تو گدایی کردن!

بعد ها خانم علی آقا به خانومم گفته بود که حاجی آمد از کنار ما رد شد، نمیدونم رفت تو حرم چه کرد. یک نفر آمد گفت چیه؟ گفتم دل شوهرم درد میکنه، یه قرص داد، خورد و خوب شد تا دو سه سال دیگه هم دکتر نرفت.

Ghermez شغل شما چی بود ؟

شغل من رنگرزی قالی بود، همین حسینیه هم خونه من بوده، و هم کارگاه رنگرزیم بوده، یعنی مغازه من جلو حسینیه بوده که اینجا رنگرزی می کردیم و پشتش هم خونمون بود.

Ghermez یعنی خونه و دکان خودت رو دادی برا حسنیه؟

آره؛ یه سیدی بود اینجا یکسال باهم کار می کردیم شب ها هم می اومد خونه خودمون میخوابید. به من گفت حاجی، من دیشب که خوابیدم توی این اتاق، چهار مرتبه رفتم کربلا. این سید دوتا بچه هاش شهید شده بودند، به من تلفن زد که در مراسم چهلم فرزندم میخوام جلسه دعای کمیل رو بیاری قم.

هشت تا اتوبوس گرفتیم، جمعیت رو برداشتیم بردیم قم، بعد از زیارت حضرت معصومه (س) رفتیم دعای کمیل و سینه زنی و ... بعد از اون اومدیم جمکران، یکی از بچه های جبهه و جنگ قطع نخاع شده بود، به نام آقای محمد تقی زاده.

ایشون رو با چرخ بردیم جمکران. محمد آقا نگاه کرد که مردم وضو میگیرند و نماز میخونند ولی ایشون رو چرخ نشسته بود. دیدم یه نگاهی کرد خیلی مأیوسانه؛ گفتم آقا محمد غصه نخور، میریم کاشون، اگه آقا بخواد شفات بده،کاشون هم میتونه بیاد.

حالا مثل اینکه آقا تو جیب منه و اختیارش دست منه! آقا هم اینقدر بامرامه که گوش به حرف آدم میده. اومدیم کاشون. ده، پونزده تا بچه های هیئت، توی همین پنج دری خوابیدند، من هر روز صبح صدای خانمم میزدم برا نماز صبح؛ یه وقت دیدم خانمم صدایم میزنه. گفت حاجی پاشو ببین چه ساعتیه؟ ،دیدم دارند اذان میگن. گفت برو بچه ها رو صدا بزن برا نماز صبحشون. من اومدم بچه هارو صدا بزنم، دیدم بچه ها هم بیدارند.

چون خواب آلود بودم نمیفهمیدم چه خبر شده! خانمم گفت تو هر روز برای نماز صدایم میزدی، اون وقتی که صدات زدم، دیدم هوا روشنه، گفتم نمازمون قضا شده، تا درب اتاق رو باز کردم، دیدم نور آفتاب نیست، نور سبز به آسمون میره؛ دیدم یه سوار از سمت راست قبله از اسب پیاده شد، گفت اعظم سادات بیا سر اسبم رو نگه دار، من توی بیداری می ترسیدم سر اسب رو نگه دارم، ولی نترسیدم. از درب وسط رفت توی اطاق و چند دقیقه بعد برگشت؛ و خداحافظی کرد. بعد متوجه شدیم که این جانباز قطع نخاع شفا گرفته.

بعد از دو، سه هفته خانمم به بچه هیئتی ها گفت شما حسینیه که ندارید، منم از این خونه یه دونگ مهریه دارم، یه دونگ رو میدم برای حسینیه، بقیش رو هم به شما میدهند.
استارت زد اینجا رو، اونوقت این سیده رو هم کل طایفه قبول داشتند. این خونه شش دونگ بود؛ دو دونگش برا حاج حسین بود و خانمش، دو دونگش برا حاج عباس و خانمش، دو دونگش هم برا من بود و خانمم.که همه وقف کردیم، آقا وقتی تشریف آورد اینجا، حسینیه بودن اینجا رو امضا کرد.

Tavallaei04
Ghermez از دوندگی برای کارهای هیئت خسته نشدین؟

من الان تو حسینیه که میام مینشینم مثل اینه که تو بهشت نشسته باشم، شادم. عشق من اینه، حالا اگه قبولم نکنه من خودم رو بستم که نوکر اربابم. هر وقت که در خدمت ارباب هستم لذت می برم.

Ghermez هم دوره ای هات که رنگرز بودند، قالی فروش بودند، حتما وضعشون بهتر از شماست، حتما کار و کسبشون بهتر از شماست، تاحالا خودت رو با اونا مقایسه کردی ؟

من یکی از کارای مهمم تلقین خوندنه؛ تلقین میت می خونم. اون روزا هم که دست و پام جون داشت، سعی می کردم هرکس از آشناها و رفیقا براش برم تو قبر بخوابم شاید توی 200تا قبر بیشتر خوابیدم، وقتی میرم تو قبر می خوابم مثلا اگه میلیاردها پول توی جیبم یا توی بانک داشته باشم، برام فرقی می کنه که این پول رو داشته باشم یا نه؟!

ما زندگی اصلیمون جایی دیگه است؛ اینجا توی کاروانسراییم، میخوایم بریم، باید باور کنیم.

اون روز ها یه عمو داشتم به نام اوستا علی تولایی، چهل سال پیش می رفتم درب خونه اش می گفتم بریم دعای کمیل؟ مریض احوالم بود، مشکلش بود بیاد ولی احترام من رو می گرفت و میومد؛ وقتی برمی گشتیم، خیلی دعام می کرد؛ میگفت وقتی اومدی دنبالم، مشکلم بود بیام، حالا که اومدم و برگشتم، میبینم که چه کار مهمی کردم.
اونجا که بری آدم می دونه ارزش یه جلسه امام حسین (ع) رو. حالا که ما هستیم باید بیشتر قدر داشت .اون خدا بیامرز خیلی در حق من دعا می کرد.

Ghermez تا حالا شده حاجی، از این گدایی کردن؛ به هر حال هیئت داری، گدایی کردی برا امام حسین علیه السلام ؟

من اتفاقا خیلی هم دوست نداشتم به کسی بگم پول بده، مگر بر و بچه های خودمون، من هر وقت کار داشته باشم، دو رکعت نماز می خونم، یه عبارتی در قرآن داریم "و استعینوا بالصبر و الصلاه و انها لکبیره الا علی الخاشعین" ، یعنی کمک بخواهید از خدا بوسیله نماز و روزه؛ یا دو رکعت نماز بخون یا یک روز روزه برو و حرفات رو با خدا بزن ؛ اگه مشکلی برایت پیش اومد.

من یه بانی برا حسینیه میخواستم، گفتم امروز برا هیئت روزه برم. نیت کردم که روزه برم تا بانی برا حسینیه پیدا بشه؛ پیش از ظهر شد، دیدم تلفن زنگ زد؛ آقای تولایی، شماره حساب بده!

همزمان آقای لاجوردی گفت حاجی بیا دکون کارت دارم. یکی دیگه هم بود؛ سه نفر همزمان به ما مراجعه کردند.

شماره حساب رو دادم به آقای فاتحی در تهران که پول به حساب حسینیه بریزه. آقای لاجوردی هم گفت که من رفتم خدمت آقای بهجت گفتم من از ابتدا در این هیئت بودم، میخوام برای این هیئت پول بدم، ایشان فرموده بود که برای ساختمان حسینیه میلگرد بخر.

همیشه به بچه ها میگم اگه روزی هزار مرتبه برا موسی بن جعفر بمیریم، حسابش پاک نمیشه.

Ghermez صحبت سیده رو کردی که حاج خانم خیلی نقش داشت، از خانمت تعریف کن؟ بالاخره هیئتی هستی، به واسطه اینکه میومدی هیات خانمت نمی گفت چرا اینقدر دنبال هیئتی؟

یک بار آیت اله مدنی گفت میخواهیم شنبه شهادت امام صادق مشهد اردهال غذا بدهیم. ما هم شب جمعه روستای مرق جلسه داشتیم، دیگ و بساط رو کشوندیم بقعه باباافضل مرق، شب جمعه شام دادیم و بعد هم بساط رو بردیم مشهد قالی. بعد از چهار شبانه روز آمدم خونه. دو تا بچه کوچک هم داشتم؛ دیدم که خانمم مریض شده، هیچ انتقادی نکرد که چهارشبانه روز نبودم. پیش خودم گله کردم که یا حضرت سلطانعلی شما که کارت درسته ، حتما من کارم یه جایی اشتباه بوده، من زن و بچه رو به امید خدا و شماها رها می کنم، می روم.

شب توی رؤیا دیدم یه نفر درب رو میکوبه، فوری پا شدم اومدم تا درب اولی رو باز کردم درب دومی خودش باز شد، دیدم یک سید بزرگوار و نورانی با شال سبز آمده اند عیادت خانمم. تا درب رو باز کردم، شناختم حضرت سلطانعلی است . پیش از اینکه من دست دراز کنم دستش رو آورد جلو که دست بدهد ؛ دستش رو بوسیدم و گفتم آقا خیلی دوست داشتم ببینمتون ولی آقا شما رو به جدت از سرم بگذر، نفهمی کردم، ببخش آقا نباید بی ادبی می کردم. بعد از اون شب خانمم خوب شد تا دو، سه سال هم یک قرص نخورد.

Ghermez الان بچه هاتون هیاتی هستند؟

آره شکر خدا، پسر من دعا کمیل که می خونه واقعا میشه پاش اشک ریخت، باحال میخونه. الحمدلله از خودم بهترند.

Ghermez چه کردی که بچه هاتون هم هیئتی بشن؟

من هفت سال بچه دار نمیشدم، مکه که رفتم از خدا خواستم و خدا هم بهم داد. به خانمم می گفتم وقتی باردار هستی سعی کن با وضو باشی، قرآن بخونی. وقتی شیر به بچه میخوای بدی اول وضو بگیر، قرآن بخون بعد بچه رو شیر بده.

مادر خانمم می گفت خواب دیدم که دو تا انگشتر خیلی قشنگ دستته. بهت گفتم این انگشترها رو به من بده، گفتی اینقدر دیگ ها رو شستم و کار کردم درب خونه اهل بیت تا این انگشترا رو بهم دادند.

خواب رو برای یک کفاش اهل دلی گفتم، تعبیر قشنگی کرد؛ گفت دو تا اولاد خدا بهت میده که خیلی کارشون درست خواد بود و این نگینا هم که دورش بوده ، اولادهای اونهاست.

Tavallaei03

Ghermez حاجی شده تیکه بهت بندازند، شماتت کنند یا متلکت بگن؟

"دربیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم                سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور"

هیچ اثری نمیکنه؛ به هر حال میگن که "شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا " ؛ میگن امام حسین علیه السلام روز عاشورا، هرچی مصیبت می اومد، چهره اش برافروخته تر می شد؛ یعنی به مقصدش می رسید، شاد می شد، چون که با خدا معامله می کرد.
یه حدیث داریم "المومن کالجبل الراسخ" ؛ البته ما که نیستیم خیلی کارمون باقی داره؛ مومن باید همچون کوه استوار باشه و اگه یه پشه ویز و ویز کرد، بهش اثر نکنه.
یک خاطره براتون بگم که جلسات مورد عنایت خودشونه؛ این که میگن پیش از اینی که ما بیایم اهل بیت میان.
ما یه جلسه داریم روز های اربعین خونه سید اکبر مصطفی نژاد که دیگ هاش رو توی کوچه میگذاره، خواب دیدم حضرت زهرا سلام الله علیها تشریف آورد یه طرف امام حسن و یه طرف امام حسین، همینطور دست به سینه و مودب. بی بی آمدند اول یه نگاهی تو دیگ ها کردند؛ ردیف دیگهایی که بود رو نگاه کردند ،آمدند توی حیاط ،دیدم که همه ی جمعیت رو نظر کرد، بعضیا رو نگاه متفاوتی می کردند، از پله ها اومدند بالا، همه رو نظر کرد . ایشان خیلی در حق ما شیعیان و در حق دوستانش لطف دارند.
اگه ختم پدرت یک کسی چهار تا سینی چای بده، هروقت شما ببینیش، بهش احترام میکنی، شما که یک آدم معمولی هستی؛ اهلبیت که خیلی کریمند، خدایی که از همه مهربون تره این وسائل رو برای ما درست کرده که ما رو نجات بده.

Ghermez اگه قرار باشه شما به عنوان یه پیر غلام بنشینی و به هیئتی ها چندتا نصیحت کنید، بگید من به عنوان یه کسی که ریش سفید کردم درب این خونه، میخوام چندتا نصیحتتون بکنم ،چی بهشون میگی؟

من خاک پای همه و از کوچولو کوچولوهاشون هستم؛ فقط این رو بگم که هر چی آدم درب خونه اهل بیت خودش رو کوچیک کنه، این خوبه. باید دست و دلباز باشیم اگر بها دادیم بها می گیریم؛ مسئولین و بزرگ های هیئت ها باید چشم داشته باشند اندازه یه عالم و گذشت کنند. باید جاذبه ما بیشتر دافعه مون باشه، قدرت جذب اینه که هزار و یک آدم از این درب میاد تو، همه رو باید با منشمون با رفتارمون با گفتارمون بپذیریم. مهم اینه که خودمون عمل کنیم. لذت می برند؛ نگاه به سیرتت می کنند نه صورت. سخن کز دل برآید لا جرم بر دل نشیند؛

Ghermez ما چرا احتیاج به هیات داریم؟ زن و بچه ی ما چه احتیاجی به هیئت دارند؟ کجای زندگی ما رو هیئت پر میکنه؟

بالاخره آدم همیشه باید به یاد خدا باشه، یاد خدا هم از طریق اهل بیته.

بعد هفت سال که خدا اولاد بهم داد؛ خانم من وضع حمل داشت، من اصلا نرفته بودم احوالی بپرسم، چون روضه داشتیم سرگرم جلسه بودیم، اصلا نرفتم سر بزنم.

مادر خانمم گله میکرد که بعد هفت سال دختر من بچه آورده، شوهرش نیومد یه نگاهی کنه ، یه احوالی بپرسه ،یه زنگ بزنه!
شب خواب می بینه، میگن که ما اینجا هستیم، هواتون رو داریم، دامادت هم برای ما کار می کنه.

Ghermez چی گیرت اومده بعد این همه سال نوکری؟

دنیا که آدم چیزی پی خودش نمی تونه ببره، در قیامت یه سوالاتی خواهد شد از آدم، پولت رو از چه راهی بدست آوردی و در چه راهی خرج کردی؟ عمرت رو در چه راهی تلف کردی؟ هر چی آدم در خونه خدا و اهل بیت خرج کنه حساب میشه. آیه قرآنه که کسی که در راه خدا انفاق می کنه، 700 برابر خدا بهش جزا میده وکسی هم در دنیا موندنی نیست، پس این زندگی چند ساله رو فدای اون زندگی همیشگی نباید بکنه، آخرتش رو نباید به دنیاش بفروشه؛ اصل کار اون طرفه، اینجا اومدیم ما یه کشتی بکنیم ، اونجا درو کنیم؛ یه عمل نیکی ،گرهی از کار کسی باز کنیم که اونجا به دردمون بخوره.

هم برکت، هم خیر، هم وسعت، همه چیزی در کالبد هیئت هست و ما بدون اینکه نعمات و برکاتش رو درک کنیم در دسترس ماست. واقعا ما اگه امام حسین رو نداشتیم چی داشتیم؟

Ghermez هنوز انرژی دارین؟

من خواستم از اربابم تو هشتاد سالگی از تیر برم بالا پرچم بزنم، همین پارسال بود رفتم از داربست بالا؛ گفتم آقا رو قراردادش هست شکر خدا. کار باید اخلاص داشته باشه، خالص برا خاطر خدا باشه.خدا رحمت کنه امام رو، همه کلماتش روحبخش بود، می فرمود:" کار رو بخاطر خدا انجام بدید، وقتی کار رو برا خدا انجام دادی، انتظار نداری از کسی که باریکلا بهت بگه؛ اگه تشویقت کنند برات مهم نیست و اگر تقبیحت کنند باز هم برات مهم نیست.

"افسر شاهنشهی چه بود مقام نوکری باید اندر درگه موسی ابن جعفر داشتن"

 

بهار 1395

 

 

 

 

 

 پخش زنده مراسم هیئت عشاق الحسن علیه السلام کاشان 


۱۳۹۳ © کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به هیئت فرهنگی عشاق الحسن علیه السلام کاشان می باشد.